تبليغاتX
وبلاگ بارانی
 

میخوام دیگه، رها بشم

ساده و بی، ریا بشم

زمینمو، شخم بزنم

نه بد بشم،نه خوب بشم

 

 

بارون سرد پاییزی،آخرین تازیانه هارو بر گرده نیمه جون برگها،وارد میکنه...

 

پ ن : کجای این جنگل شب،پنهون میشی خورشیدکم...!

 

 

همدیگرو دوست داشته باشیم.باهم مهربون باشیم.همین...

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 19:30 |

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همدیگرو دوست داشته باشیم.باهم مهربون باشیم.همین...

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 12:20 |

 

مهر است و مهر،زاده ی دوستی است و دوستی راز پیشرفت،پیشرفتی که جهان را به سوی رسایی و جاودانگی پیش میبرد.

مهرگان است،خجسته جشنی که نیاکان فرهیخته ی ما آن را بنیاد نهادند،تا هر آیینه به یاد بیاوریم که چگونه کاوه ی چرمینه پوش با دلدادگی و دلاوری توانست در برابر ضحاک انگره من بپا خیزد و داد بگستراند.

تا ایران این سرزمین اهورایی به یاد نداشته باشد که هیچ ضحاکی توانسته باشد بر خاک و فرهنگ آن دست بیازد و بر آن چیره شود.

مهری که در دل ما ایرانیان است آنچنان توانمند و نیرومند است که دروغگو را در برابر آن توان هماوردی نیست.

از کاوه باید آموخت....که بی هیچ چشمداشتی مهر ورزید و فریدون را یافت و باهم ضحاک را در بند کردند.

در استوره ها اینگونه آمده است که هنوز ضحاک در بند است!

در میان زرتشتیان زبانزد است که هرکس با دروغ خود،یکی از بندهای ضحاک را پاره میکند و زمینه ی آزادی او را فراهم می آورد.....

(رستم شهریاری)---((هفته نامه امرداد))

****

 

همدیگرو دوست داشته باشیم.باهم مهربون باشیم.همین....

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 21:40 |

پس از آنکه جمشید،آن شاه فرهمند و دارای سرزمین های فراخ،به ناگاه بیدادگر و گناه اندیش شد و سرافرازی اش را از خود دانست نه از بخشش ایزدی،آوای سرمستانه اش در کوه ها و دره ها بپیچید و به گوش مردمان رسید که سر در گوش هم فروبرده و نجوا میکردند:

((او را بنگرید،نا سپاس مردی است که از راه ایزدی دور شده است))

چنین گفت با سالخورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من تاجور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم

چنان گشت گیتی که من خواستم

گر ایدون که دانید من کردم این

مرا خواند باید جهان آفرین

دیری نپایید که فره ایزدی نیز از جمشید گسسست،جهان رو به تباهی نهاد و درماندگی و فزون خواهی جمشید را از پا درآورد.

ایرانیان پس از سرخوردگی از جمشید،در نومیدی زیان بار خود رو به(ضحاک) نهادند تا آنان را از سرکشی جمشید رهایی بخشد،بی آنکه بدانند کان مار دوش بیداد گر،بر ژرفای تیره روزی شان خواهد افزود.

از آن پس از ایران برآمد خروش

پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید

گسستند پیوند از جم شید

یکایک از ایران برآمد سپاه

سوی تازیان برگرفتند راه

شنودند کانجا یکی مهتر است

پر از هول شاه آژدها پیکرست

سواران ایران همه شاه جوی

نهادند یکسر به ضحاک روی

سالیان بسیار از فرمانروایی بیدادگرانه ی ضحاک سپری شد،مردم به پچ پچ و نجوا در گوش هم میخواندند که:

فریدون فرزند آبتین آن نژاده ی رهایی بخش،سربرآورده و بالیده است، اوست که سرزمین ما را از بیداد ضحاک آزاد خواهد کرد.

نجوا به گوش ضحاک رسید و شاه ستمگر دستخوش دیوانگی و هراسی مهارناپذیر شد،ضحاک سرگشته و خشمناک ،گام های لرزانش را بر میداشت و راه چاره ای میجست.

رایزنان،تا زا درماندگی او بکاهند چاره را در این جستند که شاه محضری بنویسد و از مردمان و مهتران گواه بگیرد که جز راه نیکی و دادگری نپیموده است،ضحاک از این راه چاره خندان شد و جست و خیز کنان فریاد برکشید که آری همین است و مردمان باید گواهی دهند که من جز دادگری نکرده ام و جز نیکبختی مردم نخواسته ام.

بباید برین بود همداستان

که من ناشکیبم بدین داستان

یکی محضر اکنون بباید نبشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

نگوید سخن جز همه راستی

نخواهد به داد اندرون کاستی

زبونان گواه نوشتند،به زبان راندند که ضحاک دادگری بی همتاست.

اما به ناگاه از درگاه شاه خروشی برخاست،نگاه ها سوی او چرخید،مردی آهنگر استوار و به قامت ایستاده بود و چشم در چشم ضحاک دوخته بود.ضحاک از او پرسید کیستی؟

مرد آهنگر گام پیش تر نهاد،پاسخ داد:((کاوه ام دادخواهی از ایران ....آمده ام از رنجی که تو بر ما روا داشته ای سخن گویم....بیداد گر و اژدها پیکری هستی که دست به خون جوانان می یازی تا مارانت را سیر کنی .پسران من به دست سربازانت کشته شده اند و اینک به سراغ یگانه فرزندم آمده اند ...آیا بیدا تو را پایانی نیست؟

ضحاک سرخ از ترس و خشم رو به نگاهبانان کرد و و گفت تا فرزندش را آزاد کنند، و رو به کاوه آهنگر کرد و گفت :پیش از آنکه بازگردی این محضردستینه(امضا) نما و گواه باش بر دادگری من.

کاوه فریاد برکشید که چگونه گواه باشم هنگامی که بیدادت را میبینم...سپس رو به پیرامونیان ضحاک نمود و خروشید که:

خروشید کای پای مردان دیو

بریده دل از ترس گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی

سپردید دلها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا

نه هرگز براندیشم از پادشا

کاوه خشم آگین و خروشان مگواه نامه ی ضحاک را بردرید و فریاد زنان از کاخ گام بیرون نهاد.لرزشی بر پیکر ضحاک نشست و او را یارای سخن گفتن نبود .

از کوچه ها و گذر گاهها فریاد ها بر میخیزد،مردمانی که از ستم ضحاک به ستوه امده بودند،گرداگرد کاوه را میگیرند،از چرمه ی اهنگری او درفشی میسازند و رو به نهانگاه فریدون می نهند.

فریدون و سپاهش رو به سوی ضحاک میگذارد و جادو و افسون او را به نیرو و فره ایزدی بی اثر میسازند.

فریدون ضحاک را به بند میکند و بر ان است تا وی را بکشد ، که ناگهان خروشی وی را به خود می اورد که:((شتاب مکن ای جوان اکنون که در بند تو است،دست از کشتنش فروگذاز که هنگام مرگ او نیست،زمانی دیگر بباید و بر دستان پهلوانی دیگر))

همان خروش به فریدون ندا میدهد که او را دست بسته به دماوند بر و زنجیر کن که سزای او همین است.

فریدون به دور ترین جایی که در تیر رس نگاه اوست خیره میشود و ضحاک را شیرخوان میبرد،جایی در دماوند کوه.

ببردند ضحاک را بسته خوار

به پشت هیونی برافکنده زار

همی راند این گونه تا شیرخوان

جهان را چو این بشنوی پیر خوان

بیاورد ضحاک را چون نوند

به کوه دماوند کردش به بند

ازو نام ضحاک چون خاک شد

جهان از بد او همه پاک شد

به کوه اندرون جای تنگش گزید

نگه کرد غاری بن اش ناپدید

فرو بست دستش بدان کوه باز

بدان تا بماند به سختی دراز

دیری نمی گذرد که فریدون باز میگردد،شادمانه بانگ میزنند:((دست افشان و آذین بندان کنید،روز مهر است از ماه مهر))،همه جا درود است و شادمانی.

فریدون به فرخندگی بر تخت می نشیند ،کلا کیانی بر سر مینهد و ((جشن مهرگان)) را بنیاد میگذارد.

به روز خجسته سر مهر ماه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی اندوه گشت از بدی

گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوری ها بپرداختند

به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هریک ز یاقوت جام

می روشن و چهره ی شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آیین اوست

اگر یادگار است از او ماه مهر

بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 21:19 |

از بلنداي سادگي يک نگاه

از خروش نفسهاي داغ

از فرياد گريه‌اي

در جستجوي آغوشي پرمهر

از تلاش نافرجام اشکي

که ياراي افتادنش نيست

 

براي پاکي نگاهت

که هنوز رنگ آلايش نديده

براي عطر روح‌افزايي که با خود

از ديار ناشناخته‌اي آورده‌اي

براي خنده‌اي از اعماق

براي صداقت تو

که هنوز فراموش نشده.

 

زمزمه قصه‌هاي پريان

در همهمه پيوستن قدمهايت به خاک

به يادگار مينشنيد

بر دلي

که کهنه برگهاي دفتر گذشته را

به افشره گلهاي يخ

مي‌آرايد.

 

غمگين٬ نغمه‌هاي دلت را ميخوانم

تا آرامش قلبت غايي نمايد.

و وسعت نگاهت تا بي‌نهايت زندگي

پرواز کند.

 

خسته‌اي

خسته راهي طولاني

در انزواي پرتو يک آغاز

آغاز

آغاز

آغازِ يک زندگي

زندگي

زندگي

 

تو آمدي؛

غرق در زندگي

محتاج به عشق

انباشته در اشتياق

به ديار جنگ و خون

نفرت و عشق

مستي و آشفته حالي

 

تقدس قدمت

بر چشمهاي خسته دلتنگي‌هاي جواني

بر قلب زخمين روزگار غريبه

بر آستان سکوت

 

به آغوش ميگيرمت

تا گرماي نحيف کودکی خود را به تو بسپارم.

به درگاه بالهاي پروازت بوسه ميزنم

تا زخم اين شکستگي زود التيام يابد

تولدت مبارک

 

همدیگرو دوست داشته باشیم.باهم مهربون باشیم.همین...

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 12:43 |
بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود

چه اندیشه ایی وجود داشت

که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف.

من همچنان از چند و چون بارانی که ما را دعوت کرد به تازه شدن مبهوتم

باور کن که مبهوتم...

نگاهم را ببین

می بینی؟

پس چیزی بگو

و یا حداقل اشاره ایی بکن.

انقدر من را به ادراک راز این هراس دعوت نکن با سکوت آبی ات

من تازه به خواب بی هراسی ها دست یافته بودم.

چرا از ادراک آفتاب حرف نمی زنی

چرا ذهن من را دعوت نمی کنی به سمت نگاهت

بگذار من هم در پرواز تو به سمت هیچ سپید

تجربه ی آبی ایی از سر بگذرانم

بگذار من هم آبی شوم.

نگاه من وقتی به آسمان می رسد دوست دارد توقف کند

و وقتی به چشم های تو می رسد می خواهد از حرکت بایستد

تجربه نگاه به چشم های تو همان تجربه نگاه به آسمان است

و حداقل برای من

من با آسمان زنده ام،

من با آفتاب نفس می کشم،

من با ابر آرام آرام حرکت کردن در بی وزنی را تجربه می کنم،

من با نگاه به چشم های تو صدای بال پرواز فرشته ها را نزدیک تر می شنوم،

من با نگاه به صورت تو به فکر جاده می افتم،

تو باور کن خود جاده ایی برای من،

تو از تبار نقاشی هایی هستی که در سقف کلیساها دیده ام

و می دانم آن ها هم تو را دیده اند

و تو را می شناسند

هرکس از مصاحبت آفتاب آمده باشد تو را می شناسد

پس بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود

چه اندیشه ایی وجود داشت

که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف

بیا با هم به جاده برویم تا صدای آواز فرشته ها در جاده نزدیک تر به گوش هامان برسد...

 

همدیگرو دوست داشته باشیم.باهم مهربون باشیم.همین...

+ نوشته شده توسط پسرایرونی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:18 |